| چنان در قید مهرت پایبندم | چو گویی آهوی سر در کمندم |
| گهی بر درد بی درمان بگریم | گهی بر حال بی سامان بخندم |
| نه مجنونم که دل بردارم از دوست | مده گر عاقلی بیهوده پندم |
| همه شب نالم چون نی | که غمی دارم ، که غمی دارم |
| دل و جان بردی اما | نشدی یارم ، یارم |
| چو بوی گل به کجا رفتی | تنها ماندم ، تنها رفتی |
| چو کاروان رود فعانم از زمین بر آسمان رود | دور از یارم ، خون می بارم |
| فتادم از پا به ناتوانی | اسیر عشقم چنان که دانی |
| رهایی از غم نمی توانم | تو چاره ای کن که می توانی |
| گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم خیزد | چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد |
| چو کاروان رود فعانم از زمین بر آسمان رود | دور از یارم ، خون می بارم |
| نه حریفی تا با او غم دل گویم | نه امیدی در خاطر که تو را جویم |
| ای شادی جان ، سرو روان کز بر ما رفتی | از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی |
| تنها ماندم | تنها رفتی |
| به کجایی غمگسار من فعان زار من | بشنو و بازآ ، بازآ |
| از صبا حکایتی ز روزگار من | بشنو و بازآ |
| بازآ سوی رهی | |
| چون روشنی از دیده ما رفتی | با غافله باد صبا رفتی |
| تنها ماندم | تنها رفتی |
پ.ن: این تصنیف یادگاری پدر است آن زمان که می خواندم و از فرط لذت سرم را بوسید...





