آوازخوان

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size

18_دیلمان

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف
چنان در قید مهرت پایبندم چو گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی بیهوده پندم
  
همه شب نالم چون نی که غمی دارم ، که غمی دارم
دل و جان بردی امانشدی یارم ، یارم
چو بوی گل به کجا رفتی تنها ماندم ، تنها رفتی
چو کاروان رود فعانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم ، خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنان که دانی
رهایی از غم نمی توانم تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم خیزد چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فعانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم ، خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان ، سرو روان کز بر ما رفتی از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
به کجایی غمگسار من فعان زار من بشنو و بازآ ، بازآ
از صبا حکایتی ز روزگار منبشنو و بازآ
 بازآ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی با غافله باد صبا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

 

پ.ن: این تصنیف یادگاری پدر است آن زمان که می خواندم و از فرط لذت سرم را بوسید...

 

لینک دانلود فایل (بدون موزیک)

 

نظرات

Last Updated on يكشنبه ، 5 مهر 1388 ، 12:55