| به سوي تو به شوق روي تو به طرف كوي تو | |
| سپيده دم آيم مگر تو را جويم بگو كجايي؟ | |
| نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم | |
| ببين چه بي پروا ره تو مي پويم بگو كجايي؟ | |
| كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ | |
| به غير نامت كي نام دگر ببرم؟ | |
| اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟ | |
| بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟ | |
| فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟ | |
| يكدم از خيال من نمي روي اي غزال من | |
| دگر چه پرسي ز حال من؟ | |
| تا هستم من اسير كوي توام به آرزوي توام | |
| اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟ | |
| بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟ | |
| فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟ |
پ.ن: آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فرار ، اینسان فراوان نبودند
آن روزها مردم نبودند
آن روزها وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود...





