78_در سوگ مادر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

به بهانه روز مادر ، بعد از ماهها سکوت ، برای تو می خوانم...

ببین مادر اشک سوزانم
چه کرد با یادت ز دامانم
که اکنون ندارم به سوی تو راهی
که دور از تو دیگر ندارم پناهی
بیا تا گل آرزوها
شود در دل ما شکوفا
رسیده دگر چون فغان دلم
شفق شده خونین مثال دلم
بهشت خدا را تو در سینه داری
دل بی غباری چو آئینه داری
شود از تو روشن
دل و دیده ی من
نگاه من گرم تماشا
به یاد تو در باغ و صحرا
گویی به هر جا غمگین و تنها
جویــــــم تو را جویـــــم تو را
به یـــــاد آور
مـــــرا مـادر
شود از تو روشن
دل و دیده ی من

 

نظرات

 

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 22 ارديبهشت 1391 ، 12:04 ادامه مطلب...
 

...

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

دوباره سیاه پوش شده ام

دوباره این منم که می شکنم

و دیگر برای آخرین بار یتیم شدم...

وبلاگی که به نام پدر آغاز شد به چهار سال نرسید که به نام مادر به انتها رسید

روزگار بازی خطرناکی را با من و ما شروع کرده

صدای آوازخوان در گلو خفه می شود

نظرات

 

77_غم تو نگذاشت مرا

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

در تمام مدت حدود 18 دقیقه ای که این ترانه رو یه ضرب و بدون ایست ضبط می کردم حال دیگه ای داشتم، دلتنگ بودم و گریان... خوب ضبط نشد! حتی برای اینکه ایراداتش رو تا جایی که ممکنه رفع بکنم ، برنگشتم و دوباره گوش نکردم!

این ترانه رو همونجور که حالش بود خوندم...

 

 

بازآ ،که به خود ، نيازم بيني
بيداري شبهاي درازم بيني
مي ني غلطم که فراغ تو مرا
کي زنده رها کند که بازم بيني
هر روز دلم درغم تو، زارتر از، زارتر است
وز، من دل بيرحم تو بي زار تر است
بگذاشتيم ، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
برمن در وصل ، بسته ميدارد دوست
دل را به عنا شکسته مي دارد دوست
زين پس ، من و دل شکستگي بردر او
چون دوست ،دل شکسته مي دارد دوست
خود ممکن آن نيست که بردارم دل
آن به، که به سوداي تو بسپارم دل
گرمن به غم عشق تو نسپارم دل
دل را بـــهر چــه مــي نامم دل
درغم عشق تو هر حيله که کردم هيچ است
هر خون جگر که بي تو خوردم هيچ است
از دردتو هيچ روي درمانم نيست
درمان که کند مرا ،که دردم هيچ است
من بودم ودوش، آن بت بنده نواز
ازمن همه لابه بود و ، از وي همه ناز
شب رفت وحديث ما به پايان نرسيد
شب راچه کنم ، حديث ما بود دراز
دل تنگم و، ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت ، زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مبادا ، و بر هيچ تني
آنچه از غم هجران تو برجان من است
اي نور دل و، ديده و جانم ، چــونـــي؟
واي ، آرزوي هر دو جهانم چــونـــي؟
من بي لعل لب تو ، چنانم که مپرس ؟
تو بي رخ زرد من، ندانم چــونـــي ؟
افغان کردم ،برآن فغانم مي سوخت
خاموش کردم ، چو خاموشانم مي سوخت
ازجمله کرانها بــرون کرد مــرا
رفت به ميان ِ، درميانم مي سوخت
من درد تو را ، زدست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست ،تا جان ندهم
ازدوست به يادگار ، دردي دارم
کان درد ، به صد هزار درمان ندهم
اندر دل بي وفا ، غم و ماتم باد
آنرا که وفا نيست، ز عالم ، کم باد
ديدي که مرا هيچ کسي ياد نکرد
جز غم ، که هزارآفرين بر غم باد
درعشق توام ، نصيحت و پند چه سود؟
زهرآب ، چشيده ام ، مرا قند چه سود؟
گويند مرا که ، بند بر پاش نهيد
ديوانه دل است ، پام بر بند چه سود ؟
من ذره و، خورشيد لقايي تو مرا
بيمار غمم ، عين دوايي تو مرا
بي بال و پر، اندر پي تو مي پرم
من که شده ام ، چو کهربا يي تو مرا
غم را بر اين گزيده مي بايد کرد
و ز چاه طمع بريده مي بايد کرد
خون دل من ريخته مي خواهد يار
اين کار مرا ، به ديده مي بايد کرد
آبي که از ديده چو خون مي ريزد
خون است، بيا ببين ، که چون مي ريزد
پيداست که خون من، چه برداشت کند
دل مي خورد و، ديده برون مي ريزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديــوانه وشــوريده و شيدا بادا
با هوشياري، غصه هرچيز خوري
چون مست شدي هرچه بادا بادا
دل در غم عشق ، مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تير بلا خواهم کرد
عمري، که نه در، عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل ، قضا خواهم کرد
از بس که برآوردغمت آه از من
ترسم که شود به کام ، بدخواه ازمن
دردا ، که زهجران تو اي جان جهان
خون شد دلم و، دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بيچاره دلـــم ، درغم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار، که اين بار افتاد
سوداي تو، مرا بهانه اي بس باشد
مدهوش تورا ، ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه ميزني تير جفا ؟
ما را ســـر تازيانه اي بس باشد
ما کار و دکان و پيشه را سوخته ايم
شعر و غزل و دوبيتي آموخته ايم
درعشق ، که او ، جان و دل و ديده ي ماست
جان و دل و ديده ، هر سه را سوخته ايم

 

نظرات

 

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 26 فروردين 1390 ، 18:56 ادامه مطلب...
 

76_سفر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف
بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما
خاموش و سرده بی تو این کاشونه ی ما
رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل
جای تو غم شد همدم و همخونه ی ما
هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه
هر چند که این سفر کوتاهه اما دلم رضا نمیشه
 
 
تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش
که دل امیدوارم به خیال او نشسته
شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم
دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته
فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی
 
 
بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما
خاموش و سرده بی تو این کاشونه ی ما
رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل
جای تو غم شد همدم و همخونه ی ما
هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه
هر چند که این سفر کوتاهه اما دلم رضا نمیشه
 
 
تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش
که دل امیدوارم به خیال او نشسته
شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم
دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته
فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی
فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی

 

نظرات

 

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 26 فروردين 1390 ، 18:47 ادامه مطلب...
 

75_صبرم عطا کن

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف
خدایا تو خود این وجود مرا سراسر همه تار و پود مرا
به عشق و به مستی سرشتی اگر
یا غم عشق او از سرم کن بدر
یا که صبرم عطا کن
یا نصیبم نما بینمش یک نظر
یا که دردم دوا کن
چرا به نگاهش، به چشم سیاهش
تو این همه مستی دادی
از آن همه مستی، تو هستی ما را
به باده پرستی دادی
حالا که جز غم نصیبم ندادی
راهی به کوی حبیبم ندادی
صبرم عطا کن
دردم دوا کن
چرا تو بجای وفا و محبت
به او رخ زیبا دادی
به او سر زلف شکسته برای
شکسته دل ما دادی
عمری در این سودا بسر بردم خدایا
دور از لبش چون غنچه خون خوردم خدایا
حالا که جز غم نصیبم ندادی
راهی به کوی حبیبم ندادی
صبرم عطا کن
دردم دوا کن

 

نظرات

 

ادامه مطلب...
 

74_صدا کن مرا

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

صداکن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

درابعاد این عصرخاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه انداره تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
وخاصیت عشق اینست.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم ازحالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مراگرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
جرثقیل است.
مرا بازکن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار
خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای
کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شدند.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

نظرات

 

آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 16 فروردين 1390 ، 17:09 ادامه مطلب...
 


صفحه 1 از 14

حاضرین در سایت

ما 3 مهمان آنلاین داریم